زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... 30 روز دیگه با رادین کوچولوی 14 ماهه ...

1391/10/15 19:27
نویسنده : مامان رادين
272 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدای مهربون

  • ٣٠ روز دیگه با رادین کوجولوی ١٤ ماهه

 

یه ماهه دیگه گذشت ...

چه زود ثانیه ها جای خودشون رو به دقیقه ها و ساعت ها و روزها و هفته ها می دن...

و تو ، عزیزم پشت این لحظه ها روز به روز بزرگ می شی و با رد شدن از ١٤اٌم هر ماه ما رو از بزرگ تر شدنت با خبر می کنی ...

و بر خلاف هر وقت اصلاً از گذشت زمان ناراحت نیستم و احساس گذشت سنم رو نمی کنم ، چون با تو روز به روز جوون تر از قبل می شم ...

این روزها با تو شیرین ترین لحظات رو می گذرونیم ...

قشنگ ترین روزهایی که حتی گذشتنش رو احساس نمی کنیم ...

گرچه هر روز از روز قبل بازیگوش تر می شی و خسته تر از روز قبل میشم اما عاشقانه این لحظات رو دوست دارم چون عاشقانه تو رو دوست دارم ...

 

این سی روز از روزهای زندگیت رو برات می نویسم تا بدونی لحظه به لحظه درکنارت بودم و حست کردم پسر گلم ...

بیرون که  میریم هر چند وقت یه بار( به خاطر ضرر هاش )عطر مخصوصی که برات خریدم رو به زیر گردنت میزتم تا خوش بو بشی ...

یه روزی تو همین روزهای شیرین زندگیمون، دیدم که بابایی از تو اتاق بیرون اومد و گفت:"رادین داره به خودش عطر میزنه مامانی!!!"

اینقدر ماهرانه این کارو می کردی که انگار سالهاست عطر می زنی و دقیقاً هم می دونستی که عطر برای خوردن نیست و باید اونو بزنی زیر گردنت!!!!!!!!!!!

چند تا کلمه جدید تو این ماه یاد گرفتی ؛

د‌‌‌‌‌َدَدَر = در

چیش چیش= چشم

این دَ=ال جی

چــــــــــــَ = چشم

و اسم قشنگت رو با آهنگی که ما صدات می کنیم تو دو بخش و با لبهای بسته میخونی !!!

چون همه برند های وسائلای خونمون LG  هستش ، تا تو آشپزخونه میری و پیداش می کنی از روی لباس شو ، سریع یا دنبال من میای یا بابایی که بیایم باهات تا بهمون نشونشون بدی و میخوای بقلت کنیم تا سولاردام و سلید رو هم بهمون نشون بدی که اونا هم ل جی هستن ...

ال حی رو از وقتی یتد گرفتی که موقع آب خوردن از سرد کن یخچال ازم می خواستی تا رو لیوان رو واست بخونم و من هر بار صبورانه برات می خوندم "ال جی ال ای دی" و از اونجا شد که ساد گرفتی بگی "این دَ"{=ال جی}...

بعد از چند وقت ال جی روی tv  رو هم پیدا کردی ...

ظهر{ 14/دی} حدود ساعت 1:00 در حال جارو کردن خونه بودم که یه دفعه متوجه صدای داد بیدادت شدم ...

اولش نفهمیدم چی می گی و فقط میگفتم :"آره عزیزم" ...

اما دیدم داری خودکشی می کنی تا یه چیزی بهم بفهمونی...

وقتی دیدی متوجه نمی شم رفتی و رو ال جی  tv  دست گذاشتی ...

تازه فهمیدم میگی :"این دَ"

گفتم :"آفرین گلم ، ال جی رو پیدا کردی ؟؟؟؟؟؟"...

. تو بت خوشحالی اومدی کنار جارو برقی و ال جی جارو برقی رو که برای اولین بار کشفش کرده بودی بهم نشون دادی ...

الهی بمیرم چقدر تلاش کردی تا کشف جدیدت رو بهم بفهمونی ...

دیگه اصلاً کوچکترین ترسی از صدای جارو برقی و شارژی نداری ...

تازه اصرار می کنی تا هر وقت خواستی روشنشون کنم برات ...

تازه  از صداش آرامش می گیری...

ولی پسر گلم ، من بی کار نیستم که هر دقیقه خونه رو جارو بکشم  و به خاطر اصرار های زیادت مجبورم کردی اولین دروغ زندگیمو بهت بگم که جارومون شارژ نداره و روشن نمی شه ...

دیشب{14 دی} هم که بعد از حموم خواستم تا موهامو با سشوار خشک کنم فکر کردم اگه الان روشنش کنم ، مثل دفعه قبل می ترسی و مجبورم خیسی موهامو تحمل کنم ...

اولش که روشن کردم قیافت رو کج . معوج کردی ، اما وقتی گهتم صداش مثل جارو برقیه زودی تغییر چهره دادی و خوشت اومد و وقتی خاموشش کردم شاکی هم شدی...

چند وقتی بود که از دست شیطنتهات حسابی هرس می خوردم و سرت داد می زدم ...

آخه هر روز تا ازت  غافل می شدم ، یکی از وسائل آشپزخونه رو از توی کابینت بر می داشتی و میشکستی و من باید با اضطراب اینکه تو پاهات نره همه رو جمع می کردم و یا مضطرب بودم که نکنه جایی باز یه تیکه ای جایی مونده باشه و تو پاهات بره ...

و از داد زدن های من تو هم دد می زدی و من از اون به بعد همش به خودم گوش زد می کردم تا خودم رو تو چنین شرایطی کنترل کنم ، چون اصلاً دوست ندارم عصبی بشی ...

 

در مواجه با لوازم آرایشم همش می پرسی :"این چیه ، اون چیه ؟؟؟؟؟؟"

حتی یه وقتهایی خودت کرممو برام میاری !!!!!!!!!!

و من در جواب همشون می گم :"کرمه عزیزم"چون فکر می کنم که خیلی زود که بخوای اسم اینا رو یاد بگیری پـــــــــــــــــــــــــــــــــــســــــــــــــــری 

راستش رو بخوای این موضوع بابایی رو خیلی ناراحت می کنه و ازم می خواد پنهون از تو این کارو انجام بدم  تا از این سوالها نپرسی ...

اما عاشق قوطی کرم دستم هستی .به خاطر همین بعد خالی شدنش شستم و دادمش بهت تا باهاش بازی کنی .تو هم اونو گذاشتیش تو سبد اسباب بازیهات ، چون عاشق باز و بسته کردن در ش هستی ...

از وقتی یاد گرفتی بگی" چـــــــــــــــــَ  "   {=چَشم} همش منتظرم یه کار بدی کنی و من بهت بگم دیگه این کارو نکنیا ، چشم؟؟؟؟؟؟

و تو با اون صدای نازت بگی :"چــــــــــــَ " و من لذت ببرم از شنیدنش ....

البته اکثر وقتا چـــــــــــــَ  میگی ، ولی بازم کار خودنو میکنی ...

عاشق نخ دندون و مسواکی و بعد از غذا که من از نخ استفاده می کنم مدام میخندی و می گی :"این چیه؟؟؟؟؟" تا بعد از تموم شدن کارم عوطی نخ دندون رو بهت بدم و تو اونو میزاری دهنت .

به خیال خودن داری دندونهاتو نخ می کنی ....

همیشه خیلی سخت قطره ها و شربتت رو می خوری ولی از وقتی برات مسواک انگشتی میزنم ، حاضری بد مزگی اونا رو تحمل کنی به عشق مسواک زدن ... 

و حتی حاضری روزی چند بار هم مسواک کنی مروارید های قشنگت رو ...

جای مسواکتم بلدی و گاهی به آشپز خونه می ری و دنبالشی و وقتی دستت بهش نمی رسه، میای دنبالمو منو می بری تا بهت بدمش...

و حتی مسواکت رو هم با خانواده شریک شدی و دلت می خواد ما هم با مسواک خودت مسوام کنیم ...

یه وقتهایی برای آموزش در  wc  رو باز میزارم تا وقتی تو رو شویی مسواک می کنم ، ببینی منو و یاد بگیری و با دیدن مسواک زدن من غش غش می خندی...

اگه بشه از دست تو خوابید خیلی شاهکاره ...

وقتی که بیداری و بابایی یا بابا احمد خوابیدن ، میری سر وقتشون و انگشت می کنی تو چشمشونو بیدارشون کی کنی ...

عاشق ساعتی مچی هستی و او دست هر کی ببینی می خوای تا بدنش بهت ...

به ساعت مچی چون تابش میدی می گی :"تـــــــــــــــــــــَب" و به ساعت رو میزی و دیواری می گی :"دَه"!!!!!!!!!

تو تاریخ 10/10 بود که رسماً بدو بدو کردی و منو ذوق زده ...

دیگه خودت روشن و خاموش کردن TV رو یاد گرفتی و از دستت دیگه نمی تونیم TV  نگاه کنیم ...

چه با کنترل چه با دست کارت رو انجام می دی ...

DVD  و CD  رو از تو سینمای خانواده بیرون می کشی و درش رو باز و بسته می کنی ...

عاشق اینی که برات شعر بخونم ...

و تو با پاهات نمه قر میای ...

یه وقتهایی انقدر بهم  REPLAY  می دی که کف می کنم ...

اما منم یه بار می خونم و تو گوشیم  SAVE  می کنم تا هم تصویری باشه و هر چند بارم که خواستی برات بخونه ...

هر کاری می کنم نمی تونم با خودم کنار بیام تا جدا بخوابونمت و هنوز هم پیشمون می خوابی ...مثلا دو هفته قبل اتاقت رو تغییر دادم تا وقتی بخوابی تو اتاقت راحت ببینمت ...

شبهایی که همزمان با ما می خوابی ، مثلاً خودمو می زنم به خواب که زود بخوابی و توی وروجک میای و سرت رو میاری جلو و نزدیک سر من می کنی و چشماتو درشت می کنی و من از کارت  کلی می خندم و با باز شدن چشمام می خندی و دوباره باید یه کلک جدید سوار کنم تا بخوابی...

شبها بهت نگاه می کنم و به معصومیتت خیره می شم ...

و کلی لذت می برم که فارغ از هر دغدغه ایی می تونم یه دل سیر نگاهت کنم ...

و خدا رو به خاطر سلامتیت شکر می کنم ...

موقع جیش کردنت مثل گربه ها می ری یه گوشه و وقتی کارت تموم شد دوباره میای ...

موقع تعویض پوشکت که احتیاج به شستشو داری ، می دوی میری سمت حموم و  دستتو رو پوشکت می زاری و می گی جیش !!!!!!!!

با این روش فکر کنم زود بتونم از پوشک بگیرمت ...

  

چیزهایی رو که یه بار بهت گوش زد کردم که خطرماکه می شناسی و وقتی می بینشون دستت رو به علامت اختار تکون می دی که این وسیله خطر داره!!!

یاد گرفتی که پاتو بکنی تو رو فرشی من و خیلی لذت می بری ...

واسه همین تصمیم دارم تا واست دمپایی بخرم ...

یاد گرفتی مامانو بغل کنی و من با این کارت عشق می کنم پسرم وقتی دو تا دستات  دور شونه هام حلقه می زنن ...

بلاخره خوردن شیر با نی رو یاد گرفتی و خودت شیرت رو می خوری ، البته اگه نخوای بخوری پاکتش رو جوری فشار می دی که همه شیرش بیرون بریزه ...

مارک لپ تاپ و علامت windows  وآرم همه بانکها رو هم تقریباً می شناسی و با دیدنشون ازمون میخوای تا دوباره برات تکرارشون کنیم ... 

از دقت بالایی که تو این سن داری خیلی متعجبم !!!!!!

دیروز بعد از ظهر بعد از یه خواب خوب بیدار شدم ، هنوز تو بابایی خواب بودید، از بی کاری و اینکه سر و صدا نکنم تا بیدار شید ، کلدون گل رو از کنار بوفه برداشتم و گذاشتم کنار در ورودی سالن...

وقتی بیدار شدی و گلدون رو اونجا دیدی با تعجب بهم گفتی :"ایــــــــــــــن؟؟؟"

منظورت رو فهمیدم و گفتم :"آره عزیزم گذاشتمش اونجا"

رفتی کنار بوفه رو هم نگاه کردی و مطمئن شدی که این همون گلدونه و خیالت راحت شد که درست فهمیدی ...

میدونی چیه ؟؟؟؟؟

به نظر من تو یه نابغه ایی اگه قدرتو بدونیم و قدرتو بدونی .......

تو خیلی بزرگی فقط کوچولوایی...

و این یادگاریهای من بود برای تو از 14 اُمین ماه زندگیت با ما

و ما همچنان عاشقانه دوستت داریــــــــــــــــــــــتم تا ابد

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)